از سفیدپوش های خانواده به اصطلاح پزشکی بدم می آید...ازهمان بچگی ..!

اما توی همین ها که دوستشان ندارم ...آنهایی برایم محترمند که  ..

وقتی بیماری زیردستها وچاقوی آنها ..مرحوم میشود ....

 بعدش لال میشوند...

 سیگار می کشند...

ریششـــــــان رابلند میکنند..

به ناخن هایشان لاک نمیزنند...

یکهوبه سرشان میزند که دیگر دکترنباشند ...

...

وخیلی طــــــــــــــول میکشد که دوباره  بخواهند وبتوانند یکی دیگر را قصابی کنند .......!

این قانون به شکل مطلق درباره قصابی احســــــــــاس  صادق است...

وقتی احساس  و باور و روح  یکی را مثله کردی...

تکه هایش را به مثابۀ سگ به دندان  نگیر ...

بر رد خشک شدۀ خون سیاهرنگش پوزه مکش....

لال شو تا همیشـــــــــــــــــــــــــه...

یکهو وبرای همیشـــــــــــــــــــه بخواه وتصمیم بگیر  که آنقدر مرد باشی ( فارغ از نر وماده ) ..

که بگویی :

اشتباه کردم.....

وبعد بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو گمشو !