شما گواه باشید


گواه می گیرم همه عمر رفته را ... چه آنها که بر خواب رفته و چه آنهایی که بر باد رفته... گواه می گیرم حس های ماندگار را... شهوت و عصیان و افتخار را... باید که گواه بگیرم از قلمی که مدام بر ذهن و کاغذ خزید و دم نزند... نه نالید ، نه ملامت کرد و نه دشنام داد.باید گواه بگیرم از ساعاتی که به تلخی می گذشت... همه ی آن لحظاتی که یاد و خاطره هایی شیرین جز کامی تلخ بر جای نمی گذاشت.بلاشک گواهی خواهند داد در و دیوار این اتاق که خشم و اضطراب و مهربانی را با من شریک بودند...

آگاه باشید!

و گواه باشید!

که لحظه ای این ذهن مبتذل از معبود دست نکشید! بر هر کلامی که جاری شد ، بر هر واژه ای که پس انداخت فقط خواست ندایی بشنود و صدایی روح سرگردانش را سیراب کند.و چه وسوسه انگیز است سراب را به امید سیراب شدن دیدن! چه یاد او از آنِ من باشد و چه نفرین آنها پشت سرم...یکی می داند که پشت هر متلکی ، ذکری پنهان است! در پی هر وصالی ، تذکره ای می روید و هر فراقی ، عذابی است که جز به حق جاری نشود...

گواه باشید که روزی باید گواهی دهید!

که کوریِ شما تاییدِ ناکامیِ من است.پس ببینید و دم بر میاورید که لحظه ای شیرین کامی در این خانه را نزد.که ناخوانده بیاید و نخوانده برود...

می دانم که شب دراز است و تاریکی مستدام! پس رجز بخوانید و میاندار باشید! و بدانید که بر جنازه ای می تازید.اینگونه جنگیدن مرام من است... به گوشه خزیدن و دود کردن مسلک من است! نباید نالید! یعنی باید نالید! چه گواه باشید چه نباشید...

این قدرتِ من است!

جرات و جسارت

زن باشی و ندانی که چه گفته ام ، عفریته ای بیش نیستی! پس گهگاهی فقط نخوان! احساس هم بکن! نگذار که برای بیان احساسات پاک ، واژه های پر از شرم را سپر کنم. چه تو پاک باشی و چه احساسات من،جمله از یک نجاستیم...پس چون غریبه با من رفتار نکن... نگذار ژست غریب بودن باورم شود...

باور کن که باور سختی است تصورات زیبا در بسترهای زشت! کمی زیبایی چاشنی ات کن! شاید این مزه ی گس فراموشم شود.

زن خواهی بود و نخواهی فهمید که کالبد شکافی دردهای کوچک چقدر احساس بزرگ منشانه ای در آدمی القا می کند.ایمان بیاور که گاهی نقصان عقل و احساسات گنگ شکافی به اندازه ی فاصله ی بین زن و مرد ایجاد می کند.

مردی غوطه ور در دنیای پارادوکس! زنی زل زده در رژ لب های صف کشیده روی دراور! مردی غمگین از فریب دادن،زنی خشنود از فریب خوردن! زن باشی و روحت مردانه باشد برنده ای،مرد باشی و لطیف احساس کنی بازنده ای! و هزاران هزار وصله ی جور و ناجور دیگر!

چه عمیق است این قصه ی آفرینش!

باری اگر فرصت باشد باید نشست،یک استکان چای نوشید و دو سه ساعتی به دیوارهای کاه گلی حایل میان لطافت های زنانه و زمختی های مردانه نگریست...

شاید که این یک مشت خاک گلی از رو برود و جایش را به همان دم مسیحایی بدهد!

حال اگر جرات داری نام مردانه ام را به لطافت به زبان آور!

دل نوشته 2

در پس هر کام سیگار ، احساسات ناکام می شوند و اندیشه ها فاخرانه سر بر می آورند و این جنازه ی نیمه جان را لگدکوب می کنند که شاید از سر غیرت کسی ناله ای سردهد.ولی این جسم مبتذل تر ازین حرف هاست...

ذره ذره ی روحم نبودن هایت را مزمزه می کرد، لذت به چه کارم می آید؟! زندگی با روح خسته همان پرواز با بال شکسته است...دردهای سقوط به کنار! رسوایی می آورد...

معبود ، معشوق ، دلبر ، پری چهره ، یوسف ثانی ، همه و همه زاییده ی اندیشه های ناپاک من از قداست نبودن های توست! نمیدانم کجای این شهر شلوغ آرمیده ای...نمی دانم به چه می اندیشی...و حتی نمی دانم تو هم این ابتذال را تجربه کرده ای یا نه! اکنون می فهمم که هنوز از تو هیچ نمی دانم...گیر کرده ام میان زمین و آسمان،گذشته و آینده،خودم و خودت...

اینجا که تو نیستی ، شهوت را محترمانه میان تریاک های آرامش بخش دفن می کنم.

و عشق یتیم خواهد شد

و عشق یتیم است

و عشق یتیم بود...